| |
| چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387 |
| حقیقتی کوچک |
ماهاتما گاندی، پس از استقلال هند، سفری به انگلستان داشت. همراه چند نفر از خیابان های لندن می گذشت که ناگهان توجهش به ویترین یک جواهر فروشی معروف جلب شد.
گاندی همان جا ماند و به سنگ های قیمتی و جواهرات خوش تراش خیره شد. صاحب جواهر فروشی بی درنگ او را شناخت و به خیابان رفت و به او سلام کرد: باعث افتخار است که ماهاتما این جایند و کار ما را تماشا می کنند. ما اجناس بسیار گران بها و زیبا و هنرمندانه ای داریم و مایلیم هدیه ای به شما بدهیم.
گاندی پاسخ داد: بله، دارم با شگفتی بسیار، تحسین می کنم. و بیش تر، از خودم تعجب می کنم، چون می بینم که می توانم هدیه ای گران بها بگیرم، اما می توانم هیچ چیز نگیرم، و بدون جواهرات هم به من احترام بگذارند |
|
| |
| پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387 |
| خاطره ای از پائولو کوئیلو |
براى شرکت در نمایشگاه کتاب شیکاگو که اتحادیه ى کتاب فروشان امریکا برگزار مى کند، به شیکاگو پرواز مى کردم. ناگهان مرد جوانى در راهروى هواپیما ایستاد و گفت:" دقیقا دوازده داوطلب مى خواهم که پس از فرود، هر کدام یک گل سرخ در دست بگیرند. " چند نفر از مسافران دست هاى خود را بالا گرفتند. من هم دستم را بالا بردم، اما انتخاب نشدم. با وجود این توانستم آن گروه را همراهى کنم. پس از فرود، مرد جوان با دختر جوانى در فرودگاه اوهار(OHare) ملاقات کرد. مسافران یکى یکى شاخه هاى گل سرخشان را به آن دختر جوان تقدیم کردند. سرانجام پسر جوان از دختر تقاضاى ازدواج کرد...او هم پذیرفت.
یکى از خدمه ى پرواز به من گفت:" از هنگامى که این جا کار مى کنم، این رویداد رمانتیک ترین حادثه ایست که در این فرودگاه رخ داده است." |
|
| |
| دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387 |
| ماجرای توالت رفتن ناصرالدین شاه در دیار فرنگ! |
نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به "موال" های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….! حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف ! ... |
|