
یکی فریاد رستگاری زد، برافق یک تیغه رنگ خون پاشید
و جهان تا ابد در اندوه نگشودن رازی نشست
که تا درمیان بود رازش ندانستیم و چون از میانه برفت از او افسانه پرداختیم
یک نفس سیر روی او ندیده ، کلامش ناشنیده
یکی فریاد رستگاری زد و دلم هنوز با پرسش خویش حیران است
رستگاری چیست ؟ رهایی کجاست ؟ |