| |
| چهارشنبه 15 فروردین ماه سال 1386 |
| دلتنگی |
گاهی وقتها اونقدر خوشبختی به آدم نزدیک میشه که باورکردنی نیست. فکر میکنی برای خوشبخت بودن باید کسی بیاد و بهت بگه تو آدم خوشبختی هستی! تصور هم نمیکنی که ممکنه آدم خوشبختی باشی.من کجا و خوشبختی کجا؟ شوخی میکنی! باز هم طلوع خورشید. باز هم صبح. باز هم صبحانه! مثل هر روز. باز هم دیدن. باز هم شنیدن. باز هم دویدن. باز هم خوردن! چه کسل کننده! و تو با بیرحمی تمام، اسمش رو میذاری "زندگی روزمره". وقتی روزها گذشت تازه میفهمی تو از دنیای خودت چیزی بیشتر از اون نمیخواستی. احساس میکنی از همون سلامی که به نظرت فقط یک سلام ساده بود بوی گل و گلاب میومد. اون شب هایی که خسته تر از همیشه می خوابیدی آرام ترین و زیباترین خوابهای دنیا رو میدیدی. تازه برق چشمان آدمهای دیروز رو درک میکنی.چشمهایی که شاید هرگز از خوابت هم گذر نکنن. دوباره حجم غمی سنگین. نگاهی حسرت بار به گذشته. و طنین یک موسیقی حزن انگیز در گوش. ناگهان دلتنگ روزهایی میشی که فکر میکردی راحت فراموش میشن. و تو با خود می اندیشی که آیا کسی هست تا دلتنگیهام رو با او قسمت کنم؟
|
|
| |
| چهارشنبه 15 فروردین ماه سال 1386 |
| زندگی را پاس بداریم |
برای زیستی شادمانه ...... خود را باور کن، اما مست غرور هرگز. .... راضی باش، لیکن بدان که همیشه می توانی فراتر روی. ....... عشق رابزرگوارانه بپذیر، و همواره آماده ایثار بیشتر. ..... در کامیابی و پیروزی فروتن باش و در شکست پردل. ........... آرامش و امنیت را به دیگران ارزانی دار،تا همان به تو بازگردد. شادزی !
|
|
| |
| چهارشنبه 15 فروردین ماه سال 1386 |
| آن سفر کرده وفادار |
درب مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .ا
در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! ا
و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است .ا
دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .ا
دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او می میرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .ا
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .ا
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .ا
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .ا
دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما می مردی ! ا
مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .ا
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... !
|
|